خیلی وقته که نتونستم ببینمت.خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.بیشتر از همیشه.می دونی آخه هر روز از کنارت می گذرم و نمی تونم بیام و ببینمت.جای خالیتو با همه وجودم حس می کنم.می دونی وقتی می بینم بار ها و بارها به زحمت میفتی و مثلا مجبوری با تاکسی رفت و آمد کنی و حتی به من اجازه نمی دی که بیام و برسونمت خیلی خیلی بهم سخت می گذره.البته من همیشه به توانائیهای تو ایمان داشته و دارم و می دونم که از پس هر کاری که اراده کنی بر میای و راستش وقتی میبینم چقدر با اراده و قدرت کاراتو پیش می بری واقعا خوشحال میشم اما اگه یه نگاه کوچولو خیلی کوچولو!!!به دل منم مینداختی می دیدی که من چقدر از اینکه نمی تونم ونتونستم تا حالا هیچ کاری برات انجام بدم ناراحتم و البته من به جز شادی و خوشحالی تو هیچی نمی خوام و نخواهم خواست و به همین خاطرم هست که علی رغم اینکه خیلی برام سخته ولی سعی می کنم اصلا مزاحمت نشم و بازم انتظار و انتظار و انتظار برای لحظه ای دیدار تو نازنین من.اومدم اینجا چون خیلی خیلی دلم گرفته بود خیلی زیاد.فرشته مهربون من نمی دونم هنوزم چرت و پرتای منو می خونی یا نه اما دلم می خواست به جای اینکه برات بنویسم باهات حرف بزنم.باهات مشورت کنم.همیشه تصمیمای سختو تنها گرفتم.راستش من خیلی خیلی شرمنده هستم که تا حالا نتونستم جائی رو که قرار بود براتون بگیرم آماده کنم البته حتما یه خیری در این تاخیر هست ولی از اینکه شما جای مشخصی ندارین بی نهایت ناراحتم.اونجائی که مد نظرم بود مزایای زیادی داشت که مهمترینش آشنا بودن مالکش بود و از طرفی چون من نمی تونم مامانو تنها بزارم قصد داشتم که دو واحدشو بردارم که پیش هم باشیم اما تا حالا که بنده های خدا تو کارشون شهرداری کارشکنی میکنه و هنوز کارشون تموم نشده.از طرفی خونه خودمون هم پارکینگ نداشت و مدتها بود که قصد عوض کردنشو داشتم.بلاخره تصمیم گرفتم بفروشمش و فروختمش و همین پنجشنبه یه آپارتمان نزدیک خونه خودمون خریدم.اینجا هم جای بهتری هست و هم خونه به نسبت اون خونه قدیمی بزرگتره و هم پارکینگ داره.حالا منتظرم تا تخلیه بشه و دیگه خیالم از بابت جای شما هم راحت میشه.میدونی وقتی داشتم چک برای خرید خونه می نوشتم یه چیزی یادم افتاد و خدارو هزار مرتبه شکر کردم و بازم شکر می کنم.صفرهای مبلغ چک خیلی زیاد بود.لااقل برای من زیاد بود.وقتی داشتم صفرها رو روی برگه چک می نوشتم یادم افتاد به زمانی که برای اولین بار تونستم یه شونه تخم مرغ بخرم.دقیقا اولین شونه تخم مرغی که خریدم یادمه که کی بود چون همیشه دلم می خواست به جای اینکه چند تا تخم مرغ بخرم مثل بقیه یه شونه تخم مرغ بخرم و تحقق یافتن این آرزو!!!چند سال طول کشید ولی لذتی داشت که کسی که این لذت رو نچشیده باشه از درکش عاجزه حالا داشتم خونه می خریدم و این فقط لطف خدا بود و بس.البته یه دلیل مهم این همه خیر و برکت هم وجود تو هست.دقیقا پارسال که اومدم و با بابات صحبت کردم بهش گفتم که من هیچی ندارم و اون بهم خندید و واقعا هم به نسبت امسال هیچی نداشتم.هنوزم چیز زیادی ندارم اما راضیم به رضای خدا و تا جائی که می تونم تلاش میکنم.خیری که گفتم همین بود.راستش می ترسیدم اونجارو بفروشم و به نظرم خدا یه کاری کرد که این کارو بکنم.هر چی دو دو تا می کردم می دیدم چهار تا نمیشه!!اما دل و زدم به دریا و با توکل به خدا این ریسکو کردم و خدا رو شکر نتیجشم خوب بود.فرشته مهربون من برام دعا کن.دعا کن یه روزی بیاد که من و تو با هم بیایم اینجا و بنویسیم که چقدر خوشبختیم...
خیلی دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:24  توسط مهرداد
|
امروز ظهر تو بهم زنگ زدی.اسم قشنگتو که رو موبایل دیدم دستو پامو گم کردم.نمی دونی چقدر از شنیدن صدای مهربونت خوشحال شدم ولی اونقدر هول شدم که نتونستم یه دل سیر باهات صحبت کنم و صدای قشنگتو بیشتر بشنوم.اصلا یادم نیست چی بهت گفتم.دوست داشتم بهت بگم نازنین من حیف که دستم خالی هست وگرنه همه دنیا رو هم که به پات بریزم بازم کمه.دوست داشتم بهت بگم فرشته مهربونم دلم خیلی برات تنگ شده و دیگه نمی تونم دوریتو تحمل کنم.خلاصه اینکه از شنیدن صدات جون تازه ای گرفتم.شدم عین مرغ سر کنده.هی بلند میشم بیام ببینمت و هی به خودم می گم مزاحمش میشی و دوباره به زور خودمو کنترل می کنم و میشینم.خیلی دلم می خواست انگشترتو توی دستت ببینم.خیلی دوستت دارم و امیدوارم بتونم خیلی زود ببینمت...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 19:32  توسط مهرداد
|
فردا تولدت هست فرشته مهربونم.از صبح دارم به این فکر می کنم که چه جوری می تونم تولدت رو تبریک بگم.یک سال برای رسیدن چنین روزی انتظار کشیدم.یه کادوی ناقابل برات گرفتم که هم نمی دونم چه جوری میتونم بهت بدمش و هم نمی دونم که اصلا ازش خوشت میاد یا نه؟یکی دو ساعت طول کشید تا تونستم کاغذ کادوش کنم.هی کاغذ آوردم و هی کادو کردمو بعد دیدم جالب نیست و دوباره از اول.اگه بودی کلی بهم می خندیدی!!از صبح دارم به این فکر می کنم که فردا تلفنی تولدت رو تبریک بگم ولی فکر نکنم بتونم آخه صدای مهربونتو که می شنوم دست و پامو گم می کنم و نمی دونم چی باید بگم.sms هم که هنوز قطع هست.نمی دونم چه کار کنم؟دلم برات خیلی تنگ شده از طرفی اصلا نمی خوام مزاحمت بشم خلاصه موندم چه کنم؟امیدوارم سال دیگه بتونم تو چشمای مهربونت نگاه کنم و بهت بگم تولدت مبارک همه زندگی من
شب خوش فرشته من
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 1:22  توسط مهرداد
|
خیلی وقته که دیگه نمی تونم احساساتمو راحت بنویسم.نمی دونم چرا ولی فکر میکنم یه دوره جدید توی زندگیم شروع شده.دوره ای که بارزترین مشخصه اون شادی ای هست که از حضور تو توی زندگی من ناشی میشه.راستش قدیما یعنی نه خیلی قدیم بلکه تا همین چند مدت قبل اگر شادی ها و غصه های زندگیمو تو ترازو اندازه می گرفتم کفه غمها و غصه هام اونقدر سنگین بود که میشد از شادی های اندکم کاملا صرفنظر کرد ولی امروز به هر چی نگاه می کنم برام رنگ و بوی تازه داره و تنها نگرانیم اینه که مبادا نتونم برای تو فرشته مهربونم دوست و همسفر خوبی باشم.می دونی آخه وقتی آدم در مقابل اینهمه مهر و محبت و خوبی قرار می گیره واقعا درمونده میشه که چطور می تونه به این همه مهربونی پاسخ بده؟خلاصه اینکه اونوقتا که دلم می گرفت همیشه می رفتم سراغ دفترم و می نوشتمو می نوشتم.دعوا می کردم گله می کردم و آروم می شدم چون نمی خواستم ناراحتیا و رنجامو به بقیه منتقل کنم و نمی خواستم رنج و ناراحتی من باعث بیشتر شدن ناراحتی اطرافیانم بشه.اما امروز وقتی حضور تو رو تو زندگیم با تمام وجودم حس می کنم شادی و شعفی بهم دست میده که غمهای گذشته هم یادم میره و اینه که دیگه نمی تونم بنویسم چون عادت کردم که فقط وقت ناراحتم بنویسم و این روزا فقط دور بودن از تو دلتنگم میکنه که همین دلتنگی هم برام خیلی شیرینه.این روزا به برکت دولت که sms ها رو قطع کرده دلم بیشتر برات تنگ شده وهمینه که اومدم یه سر به خونه دلتنگیام زدم.چند روز دیگه تولد تو هست.نازنین من پیشاپیش تولدتو تبریک می گم و از صمیم قلب آرزو می کنم که همیشه سلامت و شاد باشی.
خیلی دوستت دارم ....
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 22:6  توسط مهرداد
|
خیلی وقته که به اینجا سر نزدم.مهمترین علتش این بوده که تو این مدت چندین بار تونستم تو رو ببینم و کنارت باشم و شادی این دیدارها باعث شده که حرفی برای گفتن نمونه چون وقتی تو هستی همه چیز دارم و وقتی نیستی چیزی جز دلتنگی و افکار پریشان برام نمی مونه.این چند روز باز هم برای عزا دور هم جمع شدیم.نمی دونم آیا بقیه آدما هم مثل ما هستن و اینهمه رنج و غم و درد مرتب سراغشون میاد یا نه اما خیلی برام جالب بود وقتی امیر بهم میگفت مهرداد تو یادت میاد من و تو توی یه مجلس شادی همدیگرو دیده باشیم و دیدم که نه تنها اونو بلکه تقریبا تمام فامیلو فقط تو عزا میبینیم.امیدوارم این آخریش باشه.میدونی وقتی ننه گفت که تو مجلس گریه می کردی قلبم آتیش گرفت.از خدای خوبم می خوام دیگه هیچ وقت ناراحتیتو نبینم.میدونی وقتی به عموت فکر میکنم و زندگیش وقتی به قلب مهربونش به پاکی به صداقتش به سادگیش و به خصوص به تنهائیش فکر میکنم خیلی دلم می گیره.تو راه برگشتن وقتی ماشین شما جلو من حرکت می کرد و تو ذره ذره ازم دور می شدی خیلی دلم گرفت طوری که نتونستم خودمو کنترل کنم و در حال رانندگی با یه sms مزاحمت شدم.الانم دلم بیشتر از همیشه برات تنگ شده.امیدوارم آینده بهتر از این روزا باشه...
شب خوش فرشته من
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 0:42  توسط مهرداد
|
این روزا واقعا سخت میگذره.وقتی میبینم که تو دقیقا مثل دانشگاه رفتن من فعلا جا و مکان راحتی نداری و منم که تا حالا نتونستم برات هیچ کاری بکنم خیلی خیلی ناراحت میشم.گر چه اول هر کاری سخته و بعد از یه مدت همه چی بهتر و بهتر میشه ولی من همش خودمو سرزنش میکنم که چرا نتونستم کاری کنم که تو راحت تر باشی.میدونی من می تونستم خونمونو اجاره ندم و تو وقتی میومدی جای مشخصی داشته باشی اما نمی دونم چرا اینکارو کردم.بهش فکر کرده بودم و حتی با بابات هم در میون گذاشتم ولی الان دارم به این نتیجه میرسم که خیلی اشتباه کردم و نباید اونجارو اجاره می دادم.در هر حال امیدوارم خیلی زود این وضعیت بهتر بشه.همش به این فکر میکنم با درسای سختی که شما دارین نباید چیزای جنبی فکرتو مشغول کنه و امیدوارم که به لطف خدای مهربون خیلی زود این وضعیت تغییر کنه و تو راحت تر بشی.میدونی دیگه نمی تونم ندیدنتو تحمل کنم.امشب می خوام بیام و ببینمت و یه کمی از دیدنت روحیه بگیرم.خیلی دلم برات تنگ شده.امیدوارم که زیاد اسباب زحمت نشم.لحظه هام همش با یاد تو میگذره نازنین من.ای کاش لحظه هام با تو میگذشت نه با یاد تو....
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 6:20  توسط مهرداد
|
سلام فرشته من.بازم دلم برات تنگه اونقدر که خوابم نمیبره.الان اومدم کامپیوتر رو روشن کردم و عکس مهربونت بهم لبخند زد.آروم شدم.امیدوارم مزاحمت های مکرر من که بعضی وقتا خیلی بی موقع هم هست تو رو خسته نکرده باشه و امیدوارم منو به خاطر مزاحمتام ببخشی اما چه کنم؟؟؟
خیلی دوستت دارم و امیدوارم خیلی زود بتونم ببینمت نازنین
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 2:13  توسط مهرداد
|
چند روزپیش برای چند دقیقه ای تونستم روی ماهتو ببینم.گر چه جای مناسبی نبود و گر چه بیشتر از چند دقیقه کوتاه نتونستم ببینمت اما همینم برای من غنیمت هست.این مدتی که تو اومدی همش دارم به این فکر می کنم که من چه کاری می تونم برات انجام بدم که تو راحت تر باشی و هیچ کاریم تا حالا نتونستم برات انجام بدم و این خیلی بده.مدتی بود به پول زیاد فکر نمی کردم اما حالا واقعا کمبودشو حس می کنم.می دونی به نظرم پول تنها ارزشی که داره اینه که آدم میتونه برای اونائی که دوستشون داره راحتی و آسایش بیشتری فراهم کنه.این چند روزه می خواستم بیام و ببینمت.آرومو قرار نداشتم اما دیدم اومدنم فقط باعث مزاحمت بیشتر برای تو و دیگران میشه و هر بار منصرف شدم.امیدوارم کارات و درسات برات عالی پیش بره و امیدوارم بتونم بیشتر ببینمت.داشتم گزارش روزانمو تنظیم می کردم که مثل همیشه دلم برات تنگ شد.اومدم اینجا تا یه کمی اینجا باهات حرف بزنم.داشتم مینوشتم که برام مهمون اومد.چند تا کارشناس بودن که یه کارشناس خارجی هم همراشون بود.کلی احساس ضعف کردم.تقریبا ۸۰ درصد گفته های هلندیرو می فهمیدم اما نمی تونستم خوب صحبت کنم.به نظرم اومد که اینهمه مدت تو مدرسه و دانشگاه هیچ کاری نکردم.همه وقتمو تلف کردم.باید سعی کنم زبانم خوب بشه.امیدوارم به هم کمک کنیم تا هر روز بیشتر از روز قبل پیشرفت کنیم.فرشته مهربون یادت نره اینجا یه نفر همیشه منتظره که تو ازش چیزی بخوای تا با جون و دل برات انجام بده.
می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی وقتی که نیستی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
خیلی دلم برات تنگه خیلی ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 12:41  توسط مهرداد
|
بالاخره تو اومدی و خیلی خیلی به من نزدیک شدی.فکر نمی کردم اینقدر برام سخت باشه.خیلی سخته خیلی خیلی خیلی...
میدو نی وقتی تموم آرزوت تموم رویاهات تموم امیدت همه زندگیت تو نگاه مهربون یه نفر خلاصه میشه و اون میاد تو چند قدمی تو و تو نه میتونی ببینیش و نه حتی می تونی صدای مهربونشو بشنوی و از اون بدتر حتی نمی تونی کاری براش انجام بدی خیلی بهت سخت میگذره.نمی دونم امشب کجا هستین ولی آرزو داشتم پیش ما بودین.امیدوارم هر جا هستی سلامت و شاد باشی.
شب خوش فرشته من
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 23:34  توسط مهرداد
|
امروز برگشتیم خونه.مثل همیشه جای خالی تو رو حس میکنم.امروز دوست داشتم که سر راه برگشت بیام و یه بار دیگه ببینمت.خیلی دلم برات تنگ شده.دیشب برنامه ریزی کردم که برای مدت کمی هم که شده بیایم پیش شما اما صبح تا مامان رو تونستیم حرکت بدیم اونقدر دیر شد که تقریبا ظهر شد و اونموقع هم دیگه وقت اومدن نبود.ترسیدم به زحمت بیفتین و خلاصه نتونستم ببینمت.امیدوارم منو به خاطر اینکه خدمت نرسیدیم ببخشی.خیلی تلاش کردم و لی نشد.نمی دونم دیگه کی میتونم روی ماه تو رو ببینم اما امیدوارم زیاد طول نکشه.از چند روز دیگه تو میای اینجا و خیلی به من نزدیک میشی.امیدوارم همه کارات همونجوری که دوست داری پیش بره اما ازت خواهش میکنم اگه کاری بود که من می تونستم برات انجام بدم لطفا لطفا لطفا .... بهم بگو و اینو بدون که هیچ چیزی تو دنیا نمیتونه منو به اندازه اینکه کاری برات انجام بدم خوشحال کنه.وقتی اومدی اینجا من با وجود اینکه خیلی برام سخته اصلا مزاحمت نمیشم چون می ترسم تو رودربایستی قرار بگیری فقط منتظر می مونم هر شب و هر روز تا تو کاری ازم بخوای که اگر بتونم برات کاری کنم خوشبختی بزرگی برام هست.لااقل برای اینکه به من لطفی کرده باشی هر از گاهی یه دستوری بده تا اطاعت کنیم و خوشحال بشیم.فرشته مهربون خیلی دلم می خواست این سفر بیشتر ببینمت اما قسمت نشد.امیدوارم خیلی زود دوباره ببینمت.امروز برای تولدم تو بهم یه هدیه بی نظیر دادی.از اینکه به یاد من بودی بی نهایت ازت ممنونم.
امیدوارم خیلی زود ببینمت
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط مهرداد
|