خیلی وقته اینجا نیومدم.علت اصلیش شادی و خوشحالی زاید الوصف با تو بودن هست.اونقدر خوشحال و خوشبختم که حتی گذشت زمان رو حس نمی کنم و چقدر بده که عمر به این سرعت می گذره.فرشته خوبم اومدم اینجا چون روم نمی شد بهت بگم که چقدر دوست خوب و سنگ صبور مهربونی بودی برام.حرفهائی رو بهت گفتم که تا حالا به کسی نگفتم البته نوشته بودم.نوشته بودم از غمهای بی پایان روزای سخت.روزای خیلی خیلی سخت.روزائی که غصه دیدن درد و رنج بقیه خردم می کرد.میشکستم تو خودم و توی تنهائی خودم.گریه می کردم فراوون اما هیچ وقت کسی ندید.همیشه به همه و با همه خندیدم تا شادشون کنم و یکی از معدود غصه هام اینه که بعضی وقتا با گفتن بعضی چیزا تو رو ناراحت می کنم و البته تو جزء معدود کسائی هستی که اشک منو دیدی.فرشته خوبم ببخش ولی با گفتن ناگفته هام به تو اونقدر سبک میشم که حد و حساب نداره و جالبه که وقتی دوباره به چیزائی که برای تو گفتم فکر میکنم دیگه اشکم درنمیاد و از به یاد آوریشون مثل قبل ناراحت نمیشم.فرشته خوبم تنها ترس زندگیم الان اینه که نتونم همه وسائل راحتیتو فراهم کنم ولی تمام تلاش خودمو می کنم.می دونم از این بخش حرفام ناراحت میشی اما چه کنم؟اونقدر دوستت دارم که نمی دونم چه کنم.تو هم که هیچ وقت هیچی نمی خوای.فرشته خوبم با اومدنت شادی و خیر و برکت به خونمون سرازیر شد.تا چند روز دیگه دارم میرم خارج برای یه کار که خیلی برام مهمه و اگر به لطف خدا موفق بشم خیلی عالی میشه.راستش مثل هر کار ناشناخته دیگه ای یه کم استرس دارم ولی همه چیز رو سپردم دست خدا و می دونم که مثل همیشه کمکم میکنه.فرشته خوبم هنوز باورم نمیشه که تو پیشمی.بعضی وقتا که زودتر از تو بیدار میشم مدتها به صورت ماهت نگاه می کنم و خدا رو شکر می کنم و باز چشمامو می بندمو باز میکنم تا مطمئن بشم خواب نیستم.فرشته عزیزم به خاطر همه خوبیات به خاطر همه مهربونیات ازت ممنونم.باور کن که هیچ مردی تو دنیا خوشبخت تر از من وجود نداشته و نخواهد داشت.
خیلی دوستت دارم فرشته
شب خوش
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:30  توسط مهرداد
|
درست مثل خواب میمونه فرشته عزیزم.فرشته نازنین من باورم نمیشه که الان کنارم نشستی! واقعا خودتی فرشته؟اونقدر سریع اتفاق افتاد که باور بودنت دیدنت شنیدن صدای گرم و قشنگ و مهربونت هنوز برام مشگله.فرشته عزیز من این بحث مشکل و مشگل هم از اون صحبت هاست!!!چشماتو نمال لطفا زیرا برای اینکه مال منم هست!!!!!!!!!!!!فرشته خوبم گر چه می دونم دعوام می کنی ولی واقعا نمی دونم در برابر اینهمه خوبی و مهربونی تو چه کار باید بکنم؟دعوا نکن لطفا:)فرشته خوبم همونطور که پیش بینی می کردم روزا داره خیلی تند تر از قبل می گذره و من همچنان آشفته و سرگردون موندم بین خیلی چیزا که نمی دونم باید چه کارشون کنم و هی یه طلوع دیگه و یه غروب دیگه و بازم تکرار و تکرار و تکرار ولی اینبار با این تفاوت که تو پیشمی و می دونم آخرش یه جوری همه چی درست میشه اونجوری که دلم می خواد چون تو رو دارم پس غم ندارم!فرشته مهربونم چقدر انتظار این لحظه ها رو کشیدم و حالا نمی خوام حتی یک ثانیشو از دست بدم نازنین من.چقدر کلاس کامپیوترت بالاست ما دهاتیا نمی تونیم خوب باهاش کار کنیم فرشته.خیلی دیونه ای فرشته عزیزم.خیلی زیاد....فرشتوک من خیلی دوستت دارم .این دوست داشتن هم مقوله عجیبی هست.نمیشه وصفش کرد فقط میشه احساسش کرد میشه با قلب دیدش!!البته اگه نمره عینک بالا نباشه.فرشته زیبای من بازم دعوام نکنیا ولی تا دیروز فقط می خواستم پیشت باشم اما امروز فقط میخوام بتونم برات یه کارائی بکنم که تو هر روز خوشحالتر از روز قبل باشی واین یه کمی کارو سخت میکنه چون نمی دونم چه کنم فرشته عزیزم.
حالا من چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیائی فرشته!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 0:53  توسط مهرداد
|
دلم می خواد بنویسم ولی اینبار از شادی ، از خوشحالی.بالاخره اومدیم خونتون.بعد از یه انتظار طولانی.یه انتظار سخت و شیرین.فرشته عزیزم توی راه که میومدیم جات خیلی خالی بود.وقتی رسیدیم در خونتون اول پشت در چند تا عکس گرفتیم و بعد زنگ زدیم.فرشته خوبم سالها برای رسیدن یه همچین لحظه ای صبر کرده بودم.اولش یه آرزو بودی فرشته خوبم ؛ بعد شدی یه رویای شیرین و حالا شدی همه زندگیم فرشته خوبم.خیلی جالبه دیشب خاله می گفت این دختر یه فرشته هست.فکر کنم شیطونی کردی و خاله هم مثل من بالهات رو دیده فرشته عزیزم!!فرشته خوبم تمام شبی که خونتون بودیم داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوشبختم.به این فکر می کردم که من تو زندگیم چه کار کزدم که خدای خوبم اینهمه شادی و خوشبختی رو نصیبم کرده.اونقدر غرق این فکرها بودم که صدای گنجیشکا بلند شد.چقدر خوش گذشت فرشته من.فرشته نازنین من ازت ممنونم به خاطر همه خوبیات ، به خاطر همه مهربونیات و به خاطر اینهمه شادی که به زندگیم آوردی.دیشب رفتم برای پنجشنبه رستوران گرفتم که بتونیم یه جشن کوچیک داشته باشیم.چند ساعت دیگه هم میام خدمت شما برای بقیه کارا ولی هفته دیگه خیلی کار دارم.باید سه چهار روزه خونمون رو روبراه کنم.امیدوارم که همه چی خوب پیش بره.تو هم برام دعا کن فرشته.
بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید
روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را
تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دلها بفریبد
وین بشاشت که تو داری همه غمها بزداید
گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی
چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید...
+ نوشته شده در جمعه ششم فروردین 1389ساعت 8:31  توسط مهرداد
|
دلم برات خیلی تنگ شده فرشته عزیز.دلم می خواست سال تحویل کنارت باشم.امسال هم بدون تو نشستم سر سفره و مثل هر سال تو اون لحظه ای که سال داشت نو میشد ، به تو فرشته نازنین فکر کردم و از خدا خواستم که همیشه سلامت و موفق و شاد باشی و بعد از همه اینا از خدای خوبم خواستم که امسال دیگه انتظار و تنهائی و دلتنگیام تموم بشه.فرشته عزیزم احتمالا ما روز سه شنبه به شما زحمت می دیم و می رسیم خدمتتون.راستش فرشته خوبم یه کمی نگرانم.تا وقتی مساله مربوط به من و تو میشد خیلی ساده بود مثل من ، مثل تو و مثل خود زندگی که در عین دشواری و پیچیدگی هم ساده هست و هم زیبا ولی به عنوان مثال واقعا نمی دونم نظر خاله تو چی هست؟نمی دونم چی پیش میاد اما به خودم دلداری!! میدم و مثل همیشه همه چی رو سپردم دست خدای خوبم و بهش گفتم از اول خودت منو تا اینجا آوردی ، از این به بعدش رو هم خودت درست کن.فرشته نازنینم خوابم نمی بره مثل هر شب. مثل بیشتر وقتا که دلتنگتم تو ذهنم تو رو تصور می کنم ؛ یه فرشته مهربون با یه لبخند قشنگ ، لبخندی که هر چی غم و غصه هست رو از یاد آدم می بره.
خیلی دوستت دارم فرشته عزیزم
شب به خیر
+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 1:5  توسط مهرداد
|
فرشته نازنین من سلام.فردا آخرین روز سال 88 هست و منم مثل همیشه و هر سال در حسرت لحظه ای دیدار تو.سال جدید یه فرق مهم برای من داره و اونم اینه که از همین حالا می دونم تا چند روز دیگه یه روز پر از شادی در کنار تو فرشته مهربونم خواهم داشت.فرشته عزیز من به پشت سرم و سالهای گذشته که نگاه می کنم جز سیاهی و تاریکی چیز زیادی نمی بینم.روزای شاد کمی داشتم.خیلی کم.خیلی خیلی کم.اولش که تموم شادیمون و همه عشقم بابای مهربونم بود که رفت.خیلی زود رفت و بعدشم همه سختی و تنهائی و رنج و غصه بود و سخت تر از همه سختیا ، دیدن سختی و رنج بردن اطرافیانم در حالی که هیچ کاری نمی تونستم براشون انجام بدم.یه کم که گذشت همه انگیزم برای زندگی شد تلاش کردن برای راحت تر زندگی کردن مادر عزیزم و بقیه که تونستم تا حد کمی یه کارائی براشون انجام بدم و تو همین وضع و روزگار بود که تو دقیقا مثل یه خورشید در حال طلوع اومدی تو زندگیم.هر چی بیشتر بهت فکر می کردم دنیای تیره و تارم روشن تر می شد اما همیشه می ترسیدم از اینکه شاید تو با من دچار سختی و رنج بشی خلاصه اینکه جرات اینکه بیام و حرف دلم رو بزنم نداشتم تا اینکه بالاخره تونستم یه روز حرف دلم رو بهت بگم.از اون روز زندگیم خیلی عوض شد.همه چی برام یه مفهوم تازه ، یه رنگ تازه پیدا کرد.رنگ امید ، رنگ عشق و حالا رسیدم به جائی که تو مثل خورشید یه ظهر گرم تابستون داری به زندگیم می تابی و من وایسادم اول یه جاده خیلی قشنگ و زیبا ولی پر از پیچ و خم.جاده ای که آخرش رو اصلا نمی بینم ولی می دونم و میبینم که فوق العاده زیباست.فرشته خوبم امیدوارم سال جدید برای هر دومون و همه سالی پر از شادی و زیبائی باشه
شب به خیر فرشته من
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 22:35  توسط مهرداد
|
امروز هم گذشت.تموم روز خاطره دیشب رو تو ذهنم مرور می کردم.لحظه به لحظه.دیشب یکی از شادترین شبای زندگیم و یا بهتره بگم شادترین شب زندگیم بود و علت اصلی این همه شادی و خوشبختی هم فقط توئی فرشته عزیزم.فرشته خوبم وقتی شما رفتین اونقدر ازت تعریف کردن که نگو و نپرس.اونا هم عاشقت شدن فرشته.
فرشته مهربون من امیدوارم به تو هم خوش گذشته باشه ؛ گر چه می دونم که خیلی به زحمت افتادی و واقعا از اینکه تو رو به زحمت انداختم شرمنده ام.فرشته خوب من امروز یه حالی داشتم که نمیدونم چطور وصفش کنم.از یه طرف لذت دیدار تو و چند ساعتی در کنار تو بودن بی اندازه شاد و خوشحالم کرده بود و از طرفی اونقدر دلتنگت بودم و هستم که نمی دونم چه کنم.دیشب تا قبل از اینکه شما بیاین اونقدر ناراحت بودم که حد و حساب نداشت.فکر اینکه من اسباب ناراحتی و زحمتت شدم خیلی اذیتم می کرد اما وقتی اومدین نگاه مهربونت مثل آبی که رو آتیش بریزن آرومم کرد.فرشته نازنینم با خودم فکر کردم که ، اینکه شما همدیگرو دیدین باعث میشه که وقتی زحمتتون دادیم و اومدیم خونتون چون با هم قبلا آشنا شدین کمتر به زحمت میفتی خلاصه اینکه یه جوری می خوام خودمو دلداری بدم که از عذاب وجدانم کم بشه فرشته من!
فرشته عزیزم امیدوارم غیبتت از کلاس مشگلی برات درست نکنه و امیدوارم منو به خاطر همه مزاحمتام بخصوص این زحمت آخری ببخشی.فرشته من دائی و خاله و بچه هاشون ، همه همینطور که دیدی خوب و ساده و مهربونن و بی نهایت به تو علاقمند شدن.ریخته بودن رو سرم که تو چرا زودتر فرشته رو به ما معرفی نکردی و هر کسی یه جور ازت تعریف می کرد.
خیلی دوستت دارم فرشته عزیزم
شب به خیر
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد
اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن
به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 0:33  توسط مهرداد
|
یه جمعه دیگه دیگه هم اومد.چقدر زود می گذره.قبلا اصلا گذشت زمان رو اینقدر سریع نمی دیدم.همه چی کند بود.روزا دیرتر می گذشت اما الان واقعا زود می گذره.سه شنبه با بابات همسفر شدم.گر چه برای فاتحه می رفتیم اما راستشو بخوای به من خیلی خوش گذشت جای تو هم که واقعا خالی بود.جاده و رانندگی رو خیلی دوست دارم اینبار هم که هوا بارونی بود و رانندگی تو جنگل و کوه واقعا لذت بخش.جات خیلی خالی بود خیلی زیاد.تو مسیر برگشتن ، من می خواستم شب برگردیم ولی بابات پیشنهاد کرد بریم خونه شما و شب رفتیم خونه شما.خونتون رو خیلی دوست دارم.یه آرامشی تو اون خونه هست که همیشه دوستش داشتم.فکر میکنم وجود تو رو تک تک اجزاء خونه تاثیر گذاشته و اینو مبالغه نمی کنم بلکه بهش اعتقاد دارم.با اجازه شما رفتم و پذیرائیتونو دیدم.فکر کنم این دکوری که تو پذیرائی بود رو من تا حالا ندیده بودم.چقدر قشنگ چیده بودیش فرشته.فرشته خوبم وقتی با خودم فکر کردم که یه نفر دیگه به جز شما میاد تو این خونه خیلی دلم گرفت به خاطر همینم به خودم اجازه دادم و به بابات گفتم باهات صحبت کنه که اگه تو اجازه بدی بزاریم این خونه همینجوری بمونه و بازم اگه تو موافق باشی من یه سری وسائل ضروری بخرم و بزارم اینجا که خونه قابل سکونت بشه البته مثل همیشه باید بگم که من همیشه اون کاریو می کنم که تو بخوای و تو بگی.فرشته خوبم با خودم فکر کردم که خیلی حیفه که خونه شما دست بخوره.شاید به نظرت این حرف منطقی نباشه اما بعضی چیزا با منطق جور در نمیاد و از طرفی دو تا مساله دیگه هم داریم.اول اینکه همه وسائل شما تو خونه جدید جا نمی گیره و دوم اینکه بعد از 3 یا 4 سال دوباره باید همه اونچه رو که آوردیم ببریم چون تو احتمالا برای طرح برمی گردی خونه خودتون.فرشته عزیزم دلم می خواست این مساله و خیلی چیزای دیگه رو حضوری یا لا اقل تلفنی باهات در میون بزارم ولی ما نه همدیگرو می بینیم و از طرفی تلفنی هم نمی تونم باهات صحبت کنم چون صداتو که می شنوم حرفام یادم میره و نمی تونم بهت تلفن کنم چون نمی دونم کجا یا در چه وضعیتی هستی و می ترسم مزاحمت بشم اینه که اینجا نوشتم تا اگه اومدی بدونی و درباره این مطلب تصمیم بگیری.فرشته خوب من ، دلم می خواد بدونی که من چیز زیادی ندارم ولی همه زندگیم متعلق به تو هست و همیشه هر جوری که تو بگی و هر جوری که تو بخوای عمل می کنم.فرشته عزیزم، امیدوارم ازم ناراحت نشده باشی.در هر حال هر تصمیمی که تو بگیری تصمیم منم هست.اگر خواستی همه وسائلتم بیاری من توی محل کارم انبار مطمئن دارم و می تونیم چیزهائی رو که لازم نداری موقتا بزاریم اونجا و اگر تصمیم گرفتی که وسائلت همونجا بمونه یه سری وسائل که لازم داریم می خرم و بعد هر چی کم داشتیم به تدریج تهیه می کنیم.یه اتفاق دیگه هم افتاد.دوستای خوبتون دست از سرمون بر نداشتن و رفتیم خونشون.خیلی آدمای خوبی بودن.گرم و مهربون و صمیمی ، با وجود اینکه من اصلا ندیده بودمشون ولی خیلی باهاشون احساس راحتی کردم.بالاخره این طلسم دیدن ماریا هم شکست!!خیلی دلم می خواست تو رو ببینم اما قسمت نشد.فرشته خوبم خیلی دلم برات تنگ شده.بازم ازت به خاطر همه مزاحمتام معذرت می خوام.فرشته خوبم دلم می خواد بدونی که من تو رو اونقدر به خودم نزدیک احساس می کنم که نمی تونم فکر و یا نظری داشته باشم اما اونو با تو مطرح نکنم و امیدوارم تو هم با من تعارف نکنی.من راحتی و آسایش تو رو می خوام و اگر در هر زمینه ای نظر تو حتی مخالف نظر من هم باشه ، هم خوشحال میشم چون می فهمم که با من تعارف نداری و هم مطابق میل تو عمل می کنم چون هر چی تو بخوای و هر چی تو رو راضی و خوشحال کنه مسلما منم با همون شاد و خوشحالم.
خیلی دوستت دارم فرشته عزیزم
جانا چه گویم ، شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه...
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 9:30  توسط مهرداد
|
فرشته عزیزم دلم می خواد باهات حرف بزنم.می دونی فرشته دلم می خواست قبل از اینکه به این مرحله برسیم خیلی کارا برات کرده باشم.دلم می خواست خیلی چیزا داشته باشم.دلم می خواست وقتی که میام و می خوام با تو درباره آینده صحبت کنم لا اقل از نظر مادی همه چی برات مهیا کرده باشم اما نشد یا بهتره بگم نتونستم.فرشته خوبم برای خودم هیچ وقت مسائل مادی زیاد مطرح نبوده ولی همیشه دوست داشتم اونقدر داشته باشم که اطرافیانم راحت زندگی کنن.فرشته مهربون من می دونم برای تو هم شاید این مسائل زیاد مهم نباشه اما دلم می خواد بدونی وضع من دقیقا چه جوری هست.دلم می خواد بدونی که خیلی تلاش کردم که بتونم وقتی به این مرحله می رسیم بهترینها رو بتونم برات فراهم کنم اما نتونستم.فرشته مهربون من شاید به این حرفا بخندی اما دلم می خواد بدونی که چی تو فکر و ذهن من می گذره.فرشته خوبم نمی دونم در آینده برای من و تو چی مقدر شده ولی می دونم که من و تو می تونیم با کمک همدیگه قشنگترین لحظه ها رو داشته باشیم.فرشته خوبم این چند روز همش تو شوک بودم به خاطر چند سطر پر از مهری که برام نوشتی ، واقعا غافلگیر شدم.فرشته خوبم می خواستم بهت بگم که تو بی نهایت نجیبی و این با کمرویی فرق داره و باید بدونی که هیچ چیزی وهیچ مساله ای که مربوط به تو باشه نمی تونه باعث ناراحتی من بشه.فرشته خوبم اجازه نده که چیزی فکرتو مشغول کنه و اصلا نگران من نباش.من فقط اگر تو اجازه بدی می خوام بیام تو زندگیت و کنارت باشم و تا جائیکه بتونم باری رو از روی دوش تو بردارم.دلم نمی خواد کوچکترین مساله ای باعث ناراحتی و ایجاد فکر اضافی برای تو بشه و می دونم من و تو می تونیم برای هر مساله ای یه راه حل خوب پیدا کنیم و هر مشگلی رو می تونیم حل کنیم.فرشته نازنین من ، من فقط دلم می خواد تو شاد و خوشحال باشی که منم با شادی تو شادم.فرشته خوبم خیلی دوستت دارم و بی نهایت دلتنگتم.تا چند ساعت دیگه احتمالا برای چند لحظه ای روی ماهتو می بینم.از همین حالا هول شدم یا به عبارت بهتر دروشمون!! گرفتم.
فرشته عزیزم با قلب مهربونت برام دعا کن
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 6:18  توسط مهرداد
|
فرشته عزیزم الان اومدم یه سری به اینجا بزنم ودیدم که تو اومدی.فرشته خوبم بارها نوشته پر از مهرت رو خوندم و ابائی ندارم بگم که اشک تو چشمام حلقه زده وعنقریب جاری میشه که شد.فرشته نازنین من بی اغراق می تونم بگم تا حالا هیچوقت از شادی اشکم در نیومده.زیاد گریه کردم ولی نه از شادی و تو فرشته خوبم طعم شیرین از شوق اشک ریختن رو هم به من چشوندی.ممنوم ازت نازنین من.مهربون من ، من واقعا خجالت زده و شرمنده اینهمه خوبی و مهربونی تو هستم و باز هم مثل همیشه باید ازت معذرت بخوام به خاطر اینهمه زحمت و فکری که برات درست کردم.فرشته نازنینم بعضی وقتا با خودم فکر می کنم که شاید من نباید اینجا این حرفا و درد دلها رو می نوشتم و فکر تو رو مشغول می کردم ولی روزی که آدرس اینجا رو بهت دادم فقط به خاطر این بود که می خواستم بتونی بهتر تصمیم بگیری، می خواستم بهتر منو بشناسی تا بتونی بهتر انتخاب کنی.نازنین مهربونم همیشه اونقدر دوستت داشتم که فکر ناراحتی تو هم منو ناراحت می کرده و میخواستم حتی اگه به قیمت از دست دادن تو هم باشه صاف و زلال خودمو بهت نشون بدم تا مبادا ناگفته ای باقی بمونه که آینده تو رو خراب کنه.اونقدر دوستت دارم که بعضی وقتا خودمم می ترسم.می ترسم از اینکه حد بین دوست داشتن و ایجاد مزاحمت رو گم کنم و به جای دوست داشتنت ؛ بال و پرت رو با مزاحمتام ببندم.فرشته خوبم من با انتخابم زندگی کردم ، با انتخابم به زندگی امیدوار شدم ، با انتخابم زنده موندم و البته اینو خوب می دونم که لیاقت اینهمه لطف و مهربو نی تو
رو نداشته و ندارم ولی تا جائی که توان داشته باشم و بتونم تلاش می کنم که هر کاری که بتونم برات انجام بدم که تو شاد تر و موفق تر باشی.فرشته خوبم خیلی دوستت دارم و بازم ازت به خاطر همه مزاحتمام و به خاطر اینهمه فکری که برات درست کردم معذرت می خوام.
شب بخیر فرشته من
جدا از تو
نميگردم كه تو در جسم من جاني
بدون جان عزيز دل مگر ميماند انساني
اگر چه نيستي
نزدم ببيني اين غم و دردم
چه با من ميكند هر دم ولي
دانم كه ميداني
خودت ميداني
اين دنيا چه با من ميكند جانا
ميان كوهي از غمها عزيزت
گشته زنداني
فلك گريد به
حال من به سوداي وصال من
به اين درد محال من كه آن را
نيست درماني
زمان زهريست
در كامم كه آن را زندگي نامم
فقط ياد
تو آرامم نمايد زين پريشاني.....
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 0:25  توسط مهرداد
|
عموی عزیزم سلام٬ببخشید که اینطور شما رو خطاب میکنم اما استفاده از کلمه دیگه ای واقعا برام سخته.خیلی شرمنده ام که این انتخاب اینقدر شما رو به زحمت انداخته.راستش اگه تا حالا مستقیما چیزی نگفتم فقط به این خاطره که نگران بودم کمرویی من و خیلی مسایل دیگه در آینده موجب اذیت و سختی شما بشه.تصمیمی که گرفتید خیلی خوبه و به نظر من این بهترین حالتیه که میشه این موضوع رو مطرح کرد.امیدوارم همیشه در همه کاراتون موفق باشید؛شب به خیر
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 0:17  توسط مهرداد
|